|
دست هایم را نمی گیری ؟ نمی بینی ! تا فرش آسمان ات قد کشیده اند و تو در تردید مرا به خواب شیرین بخشش ات می بری من وارث قهر خدا آینه و سجاده ام رمیده از دامان سیاه کام من تلخ از طعم شیرین گناه ! دوش به دوشم طعنه می زد شرمساری و این خطا خمیده می شدم بر خاک شاید تنگ درآغوش سرد گیرد مرا ...
وقتی اندیشه ها خفته بودند گفتند او بیدار است ! حالا که اندیشه ها بیدار است چرا او خفته است !!!
قرار نبود در لحظه هایم تکرار شوی حافظه پیر مرا خسته از دیروز کنی ...
چه ساده خالی وجودت را سالها سنگین به دوش کشیدم دویدم و دویدم آخرش به هیچ رسیدم ... !!!
سینه تو پرنیان خواب من دست های تو آلاچیق نیاز من بیا آغوش من اینجا دشت تشنگیست جرعه ای میهمانم کن به لب هایت که همنشین سادگیست نمی دانی ! دست های خسته ام چقدر تشنه ی یک قول صمیمیست بیا کنارم بنشین سری بر شانه هایم بگذار که سالهاست رهگذر بی کسی ست تویی تنها شاهین آسمان من خالی مباد یک دم آسمان از شاهین بی همتای من ...
سیگاری روشن می کنم کنار آتش لب هایم ! شاید خاکستری سرد کند داغ لب های ناگفته ام ! پشت حنجره راه راه و سوگوار سر بریده اند کبوتران بی آزارم ... !!!
چه دیر می رسی به بلندای آرزوهای بلند ! ولی من هنوز ایستاده ام بر هراس آستانه از نرسیدن ات و تو انگار طولانی ترین وعده ی خدا بودی در ابعاد کوچک طاقتم ای کبوتر حادثه ! تا تو از آماج تیغ ها عبور کنی هزاران هزار سینه ام تیر کشیده است اینجا آنجا دیگرهیچ بامی امان نیست آخر اینجا هیچکس بام پرنده را نپریده آسمان هم دیگر مهربان نیست آه ای غربت صد ساله ام کی مرا به خانه آشنا می رسانی !
دریا خاک مرا گریست ! یا خاک من دریا ها را گریست !!! آه ... وای من سرزمین من
سرافکنده ام از شرمساری دست های کویری ام که هیچ قامت سبزی از آنها نروئید ... !
یادم رفته بود
که دیگر جوان نیستم باید عصا به دست بگیرم و دیگر هوای پریدن نکنم دیگر بازی های کودکی ام را مرور نکنم دیگر در رویا جولان ندهم شاید سهم من و من ها از زندگی همین است حنجره های راه راه ... گمانم در بازی گرگن به هوا بود سرم به سنگ خورد ٬ چه کسی نخ بادکنکم را از دستم ربود ٬ باد یا آنکه رنگ آبی را نشانم داده بود !!! هوا مسموم ٬ یک نفس هوای تازه می خواهم برای دوباره ماندن برای دوباره مردن !!!
نگاه کن !!! همین دیروز بود دهان کوچه سرود آشتی می خواند می نشاند بر پای هر رهگذری میل پایی سبز به رسم پیوند نه سیاهی نه تباهی دیگر هیچ رخساری را زرد نمی کرد جوانه جوانه می روئیدند جوان ها بر خستگی کوچه ها کسی آمد از نشانه ها برگ سیاه تقدیر ها را از پیشانی ورق زد قهر همه دست ها را دوباره با حلقه ای سبز حلقه کرد حالا کجاست ! باور آن کوچه تا با هم بدوش کشیم نعش های سبز را از بن بست تفنگ و هراس کوچه ... !
پای من پینه جاده چشم تو چشم انداز باران ... حال تو بگو کدامیک تشنه تریم ... !
حالا دیگر نه جوانم نه شتابان ! قدم هایم خمیازه کشان سنگفرش خیابان را کشدار می سوگند خورده بودم که دیگر این قلم را به آتش دست هایم نسوزانم اما ... نه مرا وفای به عهد است و نه این راه را پایانی ... ترمه /
اینجا نه آغازست نه پایان اینجا لبه پرتگاه از بلندترین ارتفاع اعتماد ... ! |
About![]()
اگر نبود تقدس دل ها را
Home
|